تبلیغات
بی خیال دنیا ، بخند بابا


    بی خیال دنیا ، بخند بابا

بیا تو فقط بخند ، غم تعطیله  

اخبار پرسپولیسی
صفحات جانبی
* یه خانومی تو فامیلمون هست خدای سوتیه.یه روز تو ماشین بودیم 

یه دفعه گفت: 
بچه ها نگاه اون ماشین سبزه …. 
کدوم ؟کدوم؟… 
همون سبز پروفسوریه دیگه 
اینقدر خندیدیم که نفسمون بند اومده بود 



* چند سال پیش با مامانم و چند نفر دیگه رفته بودیم تشییع جنازه خسرو شکیبایی….بعد مراسم که تو تالار وحدت بود داشتیم میومدیم بیروون که پرویز پرستویی از بغلمون رد شد مامانم یهو برگشت گفت eeeeeeeeeee خسرو شکیبایی….بیچاره همینجووری برگشت نگاموون کرد…کم مونده بود بگه اصلا میدونین چرا اومدین اینجا… 



* نشستیم با فک و فامیل اسم فامیل بازی میکنیم 

داییم میوه از ‘ی’ نوشته یه کیلو خیار..!! 
هیچ جوریم زیر بار نمیره که قبول نیست. 



* چند روز پیش کلاس فیزیک بودیم وسطای کلاس معلم گفت سرعت چند بوده منم فکرکردم میگه ساعت چنده ،وقتی کلاس ساکت بود من گفتم ۲۰ دقیقه به هفت 

کل کلاس برگشتن منو نگاه کردن، بیچاره معلم هنگ کرده بود : 


* ترم اول دانشگاه یه روز کارتمو جا گذاشتم مامور جلوی در گفت خانوم کارتتون؟ گفتم:من کارتمو جا گذاشتمو الانم یه کلاس مهم دارم اگه بشه اجازه بدین برم داخل!گفت :اینجوری که نمیشه یه کارت کتابخونه ای چیزی که نشون بده شما مال اینجایی! منم بعد از کلی فکر گفتم : من هیچکدومه اینا رو ندارم آخه من نوام!! 


* یه بار با بچه ها رفته بودیم مسافرت بعد نصف شب خوابم نمیبرد اومدم یه چنتا اس ام اس به دوستام بدم نصفه شبی بد خوابشون کنم یهو اس ام اس اب خوردی افتابه رو کجا گذاشتیو واسه بابام فرستادم تا اومدم گوشیو خاموش کنم که نره دیدم رفت بعد ۶٫۵ صبح دیدم یریز داره گوشیم زنگ میخوره منم تو خواب بیداری یهو دیدم شماره بابامه سریع گوشیو برداشتم دیدم بابام داره میگه دلم نیومد بزارم تشنه بخوابی بیدارت کردم بگم افتابه رو کجا گذاشتم :دی 


* ما دانشجوی محیط زیست هستیم. تو کلاسمون دختری بود که خیلی شر بود و توی کلاس ها اینقدر تیکه می انداخت که همه ما از خنده ریسه می رفتیم… 

یکی از کلاس هامون با استادی بود که خیلی سختگیر و اخمو بود و حتی همون دختر هم جرات تیکه انداختن نداشت. 
استاد یک بار قفسی سر کلاس آورده بود و اون دختر یک کنفرانس ۵ دقیقه ای ارائه داد و استاد به اون دختر گفت به من بگو این چه حیوونیه؟ قفس با پارچه ای پوشانده شده بود و فقط پاهای حیوون دیده می شد. این دوست ما جواب داد من نمی تونم بگم چه حیوونیه باید جاهای دیگه ای از بدنشو ببینم. 
استاد اخم کرد و گفت: نخیر از همین پاهاش باید بفهمی چه حیوونیه 
دانشجو گفت: نمی دونم …و رفت نشست 
استاد پرسید ببخشید خانم اسم شما چیه؟ 
اون هم بلند شد و پاچه های شلوارشو کشید بالا و گفت خودتون ببینید اسمم چیه


یه روز من وپسر خالم ومامانم وخالم داشتیم اسم و فامیل بازی میكردیم
خالم ماشین از ك نوشت كروكی ( از طرف مصطفی )



[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ مهندس کوچولو ]
درباره وبلاگ

آدمك آخر دنیاست بخند ...
آدمك مرگ همین جاست بخند ...
دست خطی كه تورا عاشق كرد ...
شوخی كاغذی ماست بخند ...
آدمك خر نشوی گریه كنی ...
دنیا سراسر سراب است بخند ...
آن خدایی كه بزرگش خواندی ...
به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
جدول رده بندی لیگ
آمار وبلاگ
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
??